تبليغاتX
فاحشه مغزی
يه اصرار کوچيک کافي بود تا دعوتش‌رو پذيرفتم. همچين‌هم بدم نميومد يه سرکي تو اين ماجرا بکشم. تو راه همش از هکتور صحبت مي‌کرد، دکتر هکتور!
از شيشه که تو خيابونو نگاه کردم ديدم يه حلزون داره ازمون جلو مي‌زنه.
- ميلاد همين‌جوري که داري مينالي بيا جاهامونو عوض کنيم.
- چرا؟ نترس، تصادف نميکنيم.
تو حرکت درو باز کردم و از ماشين پياده شدم. سرعتش انقد پائين بود که ميتونستم پياده کنارش بدوم. دوباره برگشتم تو ماشين.
- چيکار ميکني خل شدي؟ تو حرکت پياده ميشي نميگي بري زير ماشين.
- تو به اين ميگي حرکت! اين سکون محضه! پاشو، پاشو بيا کنار، مگه داري لاکپشت ميروني.
- ببين پدرام يواش رفتن من واسه اينه‌ که انرژيمون از بين نره. من اگه الان تند برم چاکراهامون نابود ميشن. اين دستوره دکتر هکتوره که هميشه 1ساعت قبل از مراسم کاملا ريلکس کنيم تا واسه مراسم چاکرا‌(گویا یعنی مراکز انرژي) به اندازه کافي داشته باشيم.
- اوکي، من شيشه‌ها رو ميدم بالا يه وقت باد نبرشون....
دوباره شروع کرد به تعريف و به مسيرش ادامه داد. منم صندلي رو خوابوندم و سيستمو پلي کردم.
- بوي عيدي بوي توپ......
بعد سه ربع لاکپشت سواري حدوداي ساعت يازده بود که گفت رسيديم. جلوي يه آپارتمان هفت هشت طبقه پارک کرد و با موبايلش يه شماررو از حفظ گرفت.
- الو..... تن ز جان و جان ز تن مستور نيست.
دره پارکينگ آپارتمان باز شد و ما وارد شديم. ماشين رو کنار يه 740 پارک کرد و کوبوند تو سپر 206 عقبي. دزدگيرش روشن شد.
- ميلاد قوربون دکترتون برم که دستور داده يواش رانندگي کني وگرنه تا الان به‌گا رفته بوديم.
- ته‌زول بريم تا گندش در نيومده.
سوار آسانسور شديم و طبقه چهارم پياده شديم. زنگ واحد دوازده‌رو زد. لاي در باز شد و يه صدايي گفت بگو. ميلاد دوباره همون مصرع‌رو خوند و در باز شد. طرف شبيه روح بود. لباسش يه دست سفيد بود. يه نگاه از بالا تا پائين بهمون انداخت.
- بفرمائيد، تا شما لباساتونو عوض کنين دکتر هکتور هم تشريف ميارن.
- ميلاد نگفته بودي بايد لخت بشيم.
ميلاد با آرنج کوبوند تو قفسه سينم. رومو کردم به يارو
- نميشه با همين لباسا تو مراسم شرکت کرد؟
- نه جانم. لباس‌هاي مشکي انرژي منفي دارن.
جلوي ورودي يه پرده سفيد کشيده بودن و توي خونه معلوم نبود. مارو راهنمايي کرد به اتاق اولي قبل از پرده. بهمون گفت لباساتونو عوض کنيد و خودش رفت...
- پدرام جونه مادرت يه امشب‌رو کس نگو. واسه خنده نيومديم که.
- خيله خوب بابا‌ ازگل، کودني ديگه، اصلا من خفه ميشم.
ميلاد همه لباساشو در اورد و عوض کرد. منم يه شنل سفيد پيدا کردم و انداختم رو خودم. از اتاق که رفتيم بيرون ديديم يارو پشت در با یه سبد حصیری که توش پر موبایله وايساده. ازمون خواست موبایل‌هامونو تحویل بدیم.
- آماده‌اين؟
ميلاد با يه لحن جدي و با صلابت که انگار ميخواست بره زير تانک جواب داد
- بله!
پرده رو زد کنار تا ما وارد بشيم. سالن بزرگي بود و به خاطره رنگ سفيدش خيلي بزرگتر از حد معمول ميزد. دور تا دور سالن صندلي چيده بودن. حدود 15 نفري که همه سفيد پوشيده بودن رو صندليا نشسته بودن. همون مرد مارو راهنمايي کرد روي 2 تا صندلي خالي. ميلاد به محض اينکه نشست چشماشو بست و شروع کرد به نفس عميق کشيدن. يه نگاه که انداختم ديدم اکثرن دارن همين کارو ميکنن. دو سه نفري هم داشتن کتاب ميخوندن که احتمالا توش ورد نوشته شه بود. چون در حين خوندن عقب جلو هم ميشدن. بغل دستيم که يه زنه حدودا 40 ساله بود وقتي ديد من حواسم پرته روشو کرد به من و آروم پرسيد
- دفعه اولته؟
- نه! من امشب به اندازه کافي تو ماشين انرژي ذخيره کردم ديگه بيشتر از اين جا ندارم. دکتر کي مياد؟
- نميدونم. من دفعه اولمه اومدم ببينم چه خبره.
- ايول پس بزن قدش منم دفعه اولمه.
دوباره ميلاد با آرنج گذاشت تو قفسه سينم. ايندفعه ميخواستم با مشت برم تو صورتش که منصرف شدم. گفتم بيخيال چاکراهاش نابود ميشه. زنه بهم اشاره کرد که بريم تو حس تا تابلو نشيم. حدودا يک ربعي تو اون حالت بوديم که همون مرد اولي از يکي از اتاق‌ها اومد برون و وسط سالن ايستادو برپا داد. دستاشو به نشانه سلام ژاپني اورد جلوي صورتش و رو به در اتاق ايستاد. همه مثه ميمون تکرار کرديم. بعد يه لفظ تخمي اومد که فکر کنم معنيش ميشد بفرمائيد. در اتاق باز شد و يه کله کچل با يه شنل سفيد بلند وارد شد پشت سرش هم يه دختر 19-20 ساله قد بلند با يه کتاب تو دست اومد تو سالن. مرد اولي دستاشو تو هوا چند مرتبه چرخوند و بازم ما مثه احمدي نژاد تکرار کرديم. بعد دوباره يه لفظ اومد، ايدفعه ماهم تکرار کرديم. همه چهار زانو نشستيم رو زمين و چراغا خاموش شد. فک کنم کليد برق زير کون من بود چون تا نشستم همه جا تاريک شد. کچله که گويا همون دکتر هکتور بود اومد وسط دايره‌اي که ما تشکيل داده بوديم نشست. هفتا شمع اوردن و دورش گذاشتن. دختره هم کاتابو باز کرده و پشت سرش ايستاد و با يه زبون عجيب غريب شروع کرد به خوندن. مرد اوليه يه ظرف با يه پارچ آب تويه سينيه طلايي واسه دکتر هکتور اورد. دختره همچنان داشت ميخوند. اکثرن چشماشون بسته بود و تکون ميخوردن. فقط منو زنه بوديم که چهار چشمي دکترو ميپائيديم. دکتر هکتور يه پودرسفيد از تويه ظرف برداشت و همينطور که زير لب يه چيزي زمزمه ميکرد ريخت تو آب و شروع کرد با انگشت هم زدن. انقد هم زد تا آب بنفش شد. زنه کنار دستيم روشو کرد به من
- اگه اورد خر نشي بخوري‌ها
- اگه ميخواي بدوني چه خبره بايد بخوري
- نه يه وقت سميه
همين‌جوري که داشتيم لاس ميزديم دکتر صداشو برد بالا که يعني خفه‌شين. منتظر آرنج ميلاد بودم ولي ايندفعه انقدر تو حس بود که متوجه ما نشد. دکتر هکتور پارچ و بر داشت و بلند شد و اومد سمت ما. همه بلند شديم و به حالت سلام ژاپني ايستاديم. شروع کرد با انگشت از مايعه بنفش رو پيشوني همه ماليدن. دختره هنوز داشت ميخوند. به ما که رسيد زنه کشيد کنار. نذاشت بماله. منم خندم گرفت. هکتور جونم بي تفاوت از کنار ما گذشت. هرچي پيشونيمو بردم جلو که بماله تخمشم حساب نکرد. وقتي مايع بنفش رو ماليد به پيشوني ميلاد يه صدايي از ميلاد درومد که انگار ارضا شد. من دوباره خندم گرفت. هکتور يه نگاه چپ به من کرد و برگشت سره جاش. دختره مثه وقتي که قرآن خوندن تموم ميشه يه چيزي گفت و ما هم يه چيزي تو مايه‌هاي صلوات فرستاديم و اومد قاطي جمع نشست. دکتر هکتور مثه استاد دانشگاه شروع کرد به نطق کردن که چاکراها هفت دسته‌اند و هر کدام يک جايگاه خاص در بدن دارند و راه‌هاي تقويت هر کدام را به طور خلاصه تشريح کرد. ما هم عين گوسفند نشسته بوديم و گوش ميکرديم و سرشار از انرژي ميشديم. ميلاد هر چندوقت يک بار يه نگاهه از سر غرور به من ميکرد که حال کن کجا اوردمت. اونجوري که  دکتر ميگفت اين جلسه مختصه تقويت چاکراي ششم يا همان چاکراي پيشاني و چشم سوم بود که رنگش بنفش و براي ياد آوري خاطرات فراموش شده موثر و محلش دقيقا همونجايي که مايعه بنفش رو ماليده. به اصرار من و لطفه کچله روي پيشوني من و کنار دستيم از اون مايع ماليده شد و آماده شديم براي بيرون کشيدن چشم سوم از وسط پيشوني. دکتر رفت وسط حلقه نشست و از ما خواست دستامونو به هم قلاب کنيم ببريم بالا و چشمامون رو هم بسته نگه داريم. سپس با صداي بلند و کشيده شروع کرد به گفتن جملات تلقيني و ما هم تکرار ميکرديم. من ميخواهم... من ميتوانم... و از اين قبيل. به ميلاد که نگاه ميکردم از خنده روده‌بر ميشدم. بدون اغراق ميتونم بگم مسمم‌ترين آدم موجود تو جمع بود واسه پيدا کردن چشم سوم. بعد دکتر بلند شد و شروع کرد به پراکنش انرژي. وسط ايستاده بود و دست‌هاشو به سمت ما دراز کرده بود ميچرخيد و ورد ميخوند ما هم همچنان اون جملات تلقيني رو ادا ميکرديم. یه‌ربعی به همین وضع گذشت که احساس کردم میلاد دستاش سرد شده. رومو که کردم به سمتش دیدم افتاد رو زمین. هیچکس تو جمع غیر از من و زن کنار دستیم متوجه این اتفاق نشد. من رفته بودم بالای سر میلاد و هرچی صداش میکردم جواب نمیداد. زنه هم رفته بود دنبال گوشیش تا زنگ بزنه به اورژانس. بقیه هم بی‌توجه در حال ادامه مراسم بودن. زنه با اون مردی که درو واسمون باز کرده بود اومدن کنار ما. تو همین لحظه یکی دیگه هم مثه میلاد قش کرد.
- این بدنش یخ زده خانوم، چرا زنگ نمیزنی به اورژانس؟؟
- این آقا میگه الان بهوش میاد.
- خودتونو نگران نکنین، دوستتون وارده مرحله ماکودونیتار(یا یه چیزی تو همین مایه‌ها) شده تا چند دقیقه دیگه بیدار میشه.
در همین حال 4-5 نفر دیگه هم افتادن رو زمین. من کاملا گیج شده بودم. همش تو این فکر بودم که نکنه اینا دیگه بهوش نیان. گیج و مبهوت بودم که یهو دکتر با یه صدایی که انگار شارژش تموم شده افتاد رو زمین و شروع کرد به نفس نفس زدن و دختره اومد زیر بغلشو گرفت و برد تو اتاق. بقیه که سالم مونده بودن از اینکه مثه این چند نفره دیگه قش نکردن ابراز ناراحتی میکردن.
- اه... هیف شد این بار دهممه. دوباره نتونستم به اندازه کافی از دکتر انرژی بگیرم
- خوشبحال‌شون تونستن به ماکودونیتار برسن
بعد من رومو کردم به طرف همون یارو که درو برامون باز کرده بود و پرسیدم
- این کی بهوش میاد؟ نکنه بمیره! بابا زنگ بزنین به اورژانس
- تا پنج دقیقه دیگه بیدار میشه، نگران نباش.
زنه با حالت کنجکاوی ازم خواست 5 دقیقه صبر کنم تا ببینیم چی میشه
- اگه رفیق خودتم بود صبرمیکردی. شاید اینا بمیرن تا اون موقه. میلاد گفت میریم انرژی بگیریم دیگه از قش کردن حرفی نزد. اینا حتما یه چیزیشون شده.
خلاصه به اصرار اون مرده و بقیه تصمیم گرفتم اگه تا پنج دقیقه بهوش نیومدن زنگ بزنم به اورژانس. پنچ دقیقه گذشت و اینا بهوش نیومدن. طبق قرارمون میخواستم زنگ بزنم به اورژانس که یهو از خواب پریدم.....
نه جدی! طبق قرارمون میخواستم زنگ بزنم به اورژانس که یهو میلاد یه صدایی ازش درومد. رفتم بالا سرش چنتا زدم تو گوشش تا کاملا بهوش اومد.
- نصف جونمون کردی پسر، چت شد تو یهو. چرا آدمو تفهیم نمیکنی قبل اینکه بیاری. خیلی توهمی‌ها
- من چقد بیهوش بودم؟
- هفت هشت دقیقه‌ای میشه. چطور؟ حال داد؟
- پدرام منو ببر خونه
بقیه هم یواش یواش بهوش اومدن و بدون اینکه هیچکس یه جواب قانع کننده به ما بده شروع کردن به رفتن. میلاد هنگ کرده بود و جواب نمیداد. منم رسونمش خونه‌شون. الان چند روزی هست خودشو تو خونه حبس کرده و جواب تلفن‌هارو نمیده. مامانش میگه گفته نمیخواد هیشکی‌رو ببینه. همه کاسه کوزه‌ها هم این وسط سر مایه بدبخت شکست. مامانش همه چیزو از چشه من میبینه.

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/08/03 و ساعت |

اينجاست که تغيير ميکند معني انسانيت. اينجاست که ميغرد کودکِ درون ما. و به ياد مياوريم روزگاري را که ميتوانستيم تنها در آن گوشه از مرگ با ياد زندگي خوش باشيم.

بر طبق روزشمار زندگي مشخص شد که سالي دگر نيز طي شد و سنه عمر جار زد پايان 22 را. از روزگار نوزادي تنها بياد مياورم چشمه شير گرم پستانهاي مادر را و آغوش سرد دوستان مادر و پدر را که با تمامي محبت و دوست داشتن در آغوششان احساس سردي بود همان احساسي که در آغوش مادر نبود هيچگاه و در آغوش پدر بود شايد، تنها کمي. و از آن دور تر را به ياد ندارم جز آن لحظه که جهيدم از پدر به مادر و شدم من و بعد از آن سياهي بود و شناوري و خواب آرام در درون مادر. تا آن دو دست بزرگ سبز رنگ برهم زد تمام آرامشم را. آن دو دستي که مرا از درون مادر به در آورد و درون پارچه‌ای در آغوش مادر رهايم کرد. و هيچگاه در نيافتم که چرا اينگونه شد و چرا اينگونه کرد. شايد مادر ديگر تحمل مرا نداشت و شايد آن دو دست مادر را مجبور کردند به اينکار...... و گذشت و گذشت تا که من قد کشيدم و آغوش مادر برايم تنگ شد. و اينبار مادر مرا با دستان خود از آغوشش راند و رهايم کرد در ميان هم قدانم که همه از آغوش مادر رانده شده بودند. و به ياد دارم که آن در بزرگ سفيد چگونه بسته شد بر روي چهره خندان مادران و ما مانديم گريان و مبهوت در ميان عده اي شبه مادر که نگاهشان گرمي نگاه مادر را نداشت. و به ياد مياورم آن اولين زني را که مرا با دستان بزرگش در آغوش گرفت و مانند مادر در گوشم شعر خواند و به راستي که او هم مادر بود ولي آغوشش گرمي آغوش مادر را نداشت...... و باز هم گذشت و باز هم بيشتر قد کشيدم به قدري که ديگر در آغوش مادر جايي نداشتم جز گاهي و بر خلاف گذشته به ميل خودم و نه آن دستان بزرگ و نه دستان مادر. من باز هم قد کشيدم و بزرگ تر شدم به اندازه آن دو دسته بزرگ سبز که آغاز جدايي من بود از مادرم.....

پی نوشت 1 : حوصله‌شو ندارم ادامه بدم، داره لوس میشه.
پی نوشت 2 : شاید ادامه دادم، اصلا به تو چه؟؟

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/07/30 و ساعت |
تنها هدف مشخصي که در زندگاني به یاد می‌آورم و براي رسيدن به آن تمام نيروي فکر و جسم خود را به کار گرفته‌ام پيدا کردن يک توالت خالي براي دفع بلا پس از آن حس غريب بوده،‌ که آنهم نه در تمام موارد بلکه تنها در مواردي اتفاق مي‌افتد که آن بهشت زيبا خارج از دسترس باشد. به راستي چه حسي زیباتر از پيدا کردن يک توالت در زماني که به آن احتياج است. به راستي چه چيزي زيباتر از سنگ سفيد توالت زماني که با عجله براي دفع بلا به آن وارد ميشوي. حتي تمامي کثافات خارج شده از بدن هم نميتوانند ذره‌اي از زيبايي و برازندگي آن بکاهد. با تمام حس انزجاري و چندشي که نسبت به آن روا ميداريم باز هم روزانه بارها و بارها به سراغش ميرويم. با تمام تنفر ظاهرانه‌اي که از آن داريم باز هم از امن‌ترين نقاط زندگيمان به حساب مي‌آيد. جايي که مطمئنی هيچ کس سر زده وارد نميشود جایی که ميتواني براي مدتي هر چند کوتاه با خود خلوت کني. سرزمین کوچکی که مالکیت قطعی آن از آن توست. اینجا مسئله اصلی توالت نیست. مسئله نوع نگاهیست که ما به آن داریم. نوع برخوردیست که با آن میکنیم. این را میتوان تعمیم داد به تمامی مسائل. توالت استعاره‌ایست از زیبایی‌های نادیده‌، آنهایی که بهشان بی‌توجه‌ایم. بله با نگاهی خوشبینانه میتوان حتی یک توالت عمومی در یک مسجد کثیف را زیبا دید. میتوان به آنجا رفت و کیف کرد. ولی آیا در حقیقت چنین است؟ آیا به راستی زیباست. آیا میتوان با بوی تعفنش کنار آمد و کثافات تلمبار شده را نادیده گرفت. آنجا چیست که ما هم در آن احساس راحتی میکنیم و هم به آن گه میزنیم. شاید این عادت ماست که هرکجا که در آن احساس راحتی میکنیم را گه بزنیم و یا شاید در آنجا که گه میزنیم احساس راحتی میکنیم. بین مفهوم راحتی و گه زدن چه رابطه‌ای برقرار است که اینگونه با هم آمیخته‌اند. چرا در این دنیا نمیتوان احساس راحتی کرد بدون آنکه به زندگانی گه زد؟

پی‌نوشت : سعی کنید در زندگی زیاد احساس راحتی نکنید.

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/07/25 و ساعت |

ما انسان‌ها هم خاطره‌بازیم و هم در رویای‌آینده‌. پس نقش حال در این میان چیست؟ طعم "روزهای خوش گذشته" و "آینده‌ای روشن" را بارها احساس کرده‌ایم ولی آیا تا به حال در مورد "اینک" خوشنود بوده‌ایم؟ در گذشته چیست که برای ما آنقدر خوشنود میباشد؟ مگر نه آنکه روزی "روزهای خوش گذشته" جزو "حال ناخوشنود" بود؟ مگر نه آنکه روزی "آینده‌ی روشن" تبدیل میشود به "حال ناخوشنود"؟ "آینده‌ای روشن" را میتوان با خصلت امید در انسان توجیه کرد، اما در گذشته چیست که آنقدر برای ما زیبا مینماید؟ چه فریبی در خاطرات است که آنها را زیبا مینماید؟

خاطرات تحت کنترلند و غیرقابل تغییر. نمیتوان آنها را دست‌کاری کرد. آنها با تمام تلخی و خوشی آمده‌اند و گذشته‌اند. میتوان با خاطرات بازی کرد. در لحظاتی که افقی چندان امیدبخش از آینده پیش رو نیست میتوان خاطره‌بازی کرد. میتوان در زمان سفر کرد و به گذشته رفت. میتوان گلچین کرد و تنها با "روزهای خوش گذشته" عشق بازی کرد. میتوان رفت تا ابتدا. میتوان مامن‌گاه را یافت. به راستی کجا امن‌تر و راحتر از رحم مادر.......

میتوان آنرا ادامه داد تا عهد عتیق. میتوان آنقدر ادامه داد تا رسید به آدم، تا رسید به حوا، تا رسید به بهشت‌عدن......اما چه تلخ است آنجا که دیگر نه گذشته‌ای است نه خاطره‌ای. آنجا تنها اجبارا امید هست، امید به "آینده‌ای روشن".

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/07/21 و ساعت |

کتابا هم دیگه با ما سر یاری ندارن

...دلم گرفته...
...باید یه لیوان جرم گیر توالت سر بکشم...

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/07/18 و ساعت |

دوباره پائیز شد و این هوای ابری حسابی داره منو کسل میکنه. وقتی طولانی مدت فوتونهای آفتاب به بدنم نمیخوره هورمون کسالت تو بدنم شروع به ترشح میکنه و حالی به حالی میشم و از حال میرم. زیبایی‌های زیادی تو این دنیا هست که زیباترین‌شون درخشش اشعه آفتاب از لابلای برگ درختان سر سبزه. و ترجیحا درخت بید مجنون. دلیلشم اینه که به روزنه‌های امید تو زندگی زیاد دل‌خوشیم و این درخشش اشعه از لابلای برگ‌ها تداعی کننده اون حسه و از این همه شبهه روزنه امید یه احساس شعف و خوشی بهمون دست میده و حسابی خر کیف میشیم. لااقل من که اینجوریم. بر حسب اتفاق تو این روزای اول پائیز شرایط آب و هوایی بسیار خوبه و این حس در من تقویت شده. اما واقیعت چیز دیگه‌‌ای میگه، ولی خوب، به هر حال دل‌خوشیم.

اولین واقعیت که نوید اومدنش آزارم میده شروع شدن ترم جدید و سرو کله زدن با انواع و اقسام قارچ و شپش و شته و باکتری و سوسک و ویروس و هزار کوفت و زهرمار دیگس که باعث ایجاد بیماری در گیاه میشه و به قول استاد بزرگ ما جناب آقای صانعی که قوزه پشتشان حکایت از تبحرشان در این رشته دارد "شما گیاهپزشکان بزرگترین مسئولیت را در میان انسان‌ها بر عهده دارید. چشم امید همه‌ی جانداران به شماااااااست". همیشه وقتی این جمله رو با لحن محکم و جدی مخصوص به خودش میگه حس میکنم داره وصیت میکنه و میخواد جان به جان آفرین تسلیم کنه ولی وقتی با آرامش ادامه میده "ادامه‌ی بحث" یه آهی از سر راحتی میکشم که استاد زنده موندن و این مسئولیت خطیرو خودشان بر دوش میکشن.

واقعیت دوم که نوید اومدنش بسیار خوشحالم کرده بود و از آمدنش بسی خرسند بودم جریان خالی شدن خانه ما بود بعد از چندین سال متوالی که به لطف حس شامه بسیار قوی رفقا در پیدا کردن خونه خالی همه آرزوهای بنده به باد رفت و مزه یه خلوت و تنهای چند روزه جای خود را به یک میهمانی چند نفره داد. البته در حال حاظر که نگارنده در حال تایپ پست جدید میباشم تمام افراد گروه به طرز عجیبی غیبشان زده و بنده در میان زباله‌های تولید شده در طی این چند روز از تنهایی خود نهایت لذت را میبرم و با نوای ساکسیفون کنی جی در حال پرواز میباشم.

واقعیت بعدی که گویای چندصدمین بار اشتباه بنده در مورد یک موضوع بود دعوت یکی از دوستان به اصطلاح عزیز برای صرف چای وشیرینی بود که این به اصطلاح عزیز با برداشت کمی سخیف خود از موضوع باعث خرابی حال بنده شدند تا جایی که کار بنده به بیمارستان و سرم کشید.

این واقعیات خبر از آمدن روزهایی طلایی میدهند،‌ و ما همچنان دل‌خوشیم، و همچنین نشان دهنده فریب درخشش اشعه آفتاب از لابلای برگ درختان سر سبز.
در حال حاظر بنده با واقعیتی مخوف دست و پنجه نرم میکنم که از شما عزیزان خواستارم آرزومند موفقیت بنده باشید تا مانند گذشته به بیراهه نروم.

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/07/09 و ساعت |

رنگ و بوي خوشي اينجا هست، ولي کمی گند است.

کمي که به اطراف بنگري، زوايا را که بررسي کني، زير و زبر را که ديد بزني خواهي ديد تفاوتش را با قبل. گویا بار اول است که میبینی.

تابلو روبرو‌ي ما وارونه نصب شده يا ما هستيم که وارونه ايستاده‌ام. شاید کمی از حقیقت را درک کرده‌ایم، اما وارونه.

از آن زمان که به خیالمان در رقابت اسپرمی، خود را سرو دست شکسته به تخمک خودشیفته رساندیم، وهم زده شدیم که لایق‌تر از آن میلیونها اسپرمی هستیم که به عدم پیوستند و از پیروزی در رقابت به خود بالیدیم و با این خیال ثابت کردیم که چقدر نادانیم. ما این حقیقت را درک نکردیم که تنها شکست از آن ما بوده و نفهمیدم که از بین آن میلیون‌ها اسپرم قرعه به نام ما افتاده که قربانی شویم. این اتفاق را میتوان در خوش‌بینانه‌ ترین حالت به حساب بی‌دست و پایی ما گذاشت که آن سیل عظیم ما را هدایت کرد و ما نتوانستیم کاری از پیش بریم‌، اما در حقیقت باید گفت که ما نادان بودیم و نافهم، و، خوش‌خیال. این ما بودیم که می‌اندیشیدیم با رسوخ در قلب تخمک خودشیفته برنده رقابت با میلیون‌ها اسپرم شده‌ایم و از درک این حقیقت عاجز بودیم که ما تنها، قربانی یک بازی شوم دونفره شده‌ایم. بله! ما تنها قربانی یک بازی شوم دونفره بوده‌ایم، و آن دو نفر هم. نه برنده یک رقابت میلیونی.

ما خوش‌شانس نبودیم بلکه خوش‌خیال بودیم. ما پیروز نبودیم بلکه قربانی بودیم. ما لایق نبودیم بلکه نادان بودیم و ما در تمام این مدت وارونه میدیدیم و وارونه می‌اندیشیدیم.

و این ماجرا تنها نمونه ای از خروار وارونگی ماست. ما در همه حال وارونه میبینیم و وارونه می‌اندیشیم.

پی‌نوشت : به وارونگی خود پی ببرید.

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/07/05 و ساعت |
اون روز خيلي جا خوردم وقتی دیدمت. وقتي از ماشين پياده شدی، وقتي چشم بهت افتاد، يه چيزي محکم خورد توي صورتم و پرتم کرد يه گوشه توی کوچه، کنار شمشادا. فقط فرصت کردم ببوسمت. حالت خوش نبود میدونم که نفهمیدی. همه بغض کرده بودن ولي فقط ماله من ترکيد. خوبيش اين بود که هیشکی نبود. همه با بغض دنبالت اومده بودن تو خونه. فقط من مونده بودم و يه خروار بغض ترکيده، هاج و واج کنار شمشادا...
امروز که خبر مرگتو شنیدم دیگه بغض نکردم. خیلی زور زدم گریه کنم. خواستم منم مثه همه زار بزنم ولی نشد، انگار ته تهش برات خوشحال بودم. دیگه نمیتونستم تو اون وضعیت ببینمت.
عمو جون خوب شد رفتی...دسته مارم بگیر
خیلی دوست دارم بشینم واست تا صبح بنویسم ولی وقتم کمه. باید بشوریمت باید خاکت کنیم باید واست مراسم بگیریم. کلی کار واسه ما گذاشتی رفتی کلی خاطره هم. دیگه کی میتونه منو بخندونه.
بیا به خوابه ما گاهی

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/07/01 و ساعت |
میتوان دوید
میتوان خزید
میتوان رمید
انتها نزدیک است
میتوان با دود سیگار صفا کرد لب جوی
با یار و یا با یاد یار
باکی نیست
شب را می توان صبح کرد پشت رُل
و اندکی به صبح تا خورد در تشک
و له شد در پتو
و با عطر تنش در نوردید
میتوان شک کرد به بوی لجن
و دل خوش کرد به بوی گل سرخ
و به آفرینش تف کرد
از آغاز میتوان دید
انتها نزدیک است

پی‌نوشت 1 : برای رعایت حال دوستان دست به خود سانسوری زدیم
پی‌نوشت 2 : فراموشی تا به حال سخت بود از این حال محال
پی‌نوشت 3 : شاید این پست پس از اکتساب حالت عادی حذف شود

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/06/25 و ساعت |
انقدر افتضاح رفتی که شرمم می‌اومد بهت فکر کنم. ولی انقدر با زندگیم گره خورده بودی که نمی‌تونستم بهت فکر نکنم. شده در اوج تنفر یکی رو دوست داشته باشی. شده واسه این حست از خودت بدت بیاد. آره من این‌جوری شده بودم. من هم از خودم نفرت داشتم هم از تو. از تو نفرت داشتم چون تو گه زدی و از خودم نفرت داشتم چون نمی‌تونستم فراموشت کنم. هیچوقت نمی‌بخشمت چون تو باعث شدی من غرورمو زیر پا بذارم. این برام خیلی مهم بود. تو منو از خودم بیزار کردی. اما تو به خودت افتخار می‌کردی. تو برای خودت از غرور من شخصیت می‌ساختی.
به بدترین شکل ممکن گذاشتی رفتی. با احساسم محکومت می‌کردم و با منطقم بهت حق می‌دادم. دچار تناقض شده بودم ولی هیچوقت ازت نپرسیدم چرا رفتی. حداقل کاری که می‌تونستی بکنی این بود که همون روز منو از این نتاقض لعنتی نجات بدی نه الان. به هر حال مهم این بود که رفته بودی. باید فراموشت می‌کردم ولی خیلی مشکل. مرحله سختی بود. راه حل‌ها رو طبقه بندی کردم. الکلی شدم بدتر شد. سیگار شاف می‌کردم نشد. مطالعه،‌ مسافرت، مهمونی، کس بازی هیچکدوم دوای دردم نبود. من بیشتر از این حرفا به گا رفته بودم. به یه رابطه جدید فکر کردم ولی کسی نتونست جاتو بگیره. این ضعف من بود. تا مغز استخونم بهت اجازه پیشروی داده بودم. ولی تو چی؟ وقتی به این فکر می‌کردم جوابی براش نداشتم چون تو همیشه سکوت می‌کردی. انگار داشتم با یه غده سرطانی مبارزه می‌کردم. هر راه حلی به ذهنم میرسید دریغ نمی‌کردم. این غده برای من علاجی نداشت. ولی تو چی؟ داشتم از تو فاسد می‌شدم. بخش نفرت وجودم اجازه نمی‌داد بهت زنگ بزنم یا بهت فکر کنم. پس تصمیم گرفتم نفرتمو تقویت کنم. فقط به اشتباهات فکر می‌کردم. فقط به دروغ. فقط و فقط نفرت. ولی نفرت از تو رابطه مستقیم داشت با بیزاری از خودم. چون بازم نمی‌تونستم فراموشت کنم. شده بودی جزءی از وجودم. به رفیقام حسادت می‌کردم. چرا اونا می‌تونستن فراموش کنن ولی من نه. چرا تو فراموش کردی ولی من نه. این غده سرطانی چرا فقط تو بدن من بود. وقتی روزای اول داشتم بهت دل می‌بستم مثل روز برام روشن بود یه روز صدمه می‌بینم ولی توبه شکستم. برای بار دوم داشتم بدترین روزای زندگیمو می‌گذروندم. تا اینکه برگشتی. وقتی رفتی نپرسیدم چرا رفتی ولی الان که برگشتی میپرسم چرا؟ این یکی رو به من بدهکاری. اگه بر نمی‌گشتی اون سیر ادامه داشت تا تموم شه. ولی الان که برگشتی باید جواب بدی. من نمی‌تونم دوباره از صفر شروع کنم. برگشتن تو منو پرت کرد به نقطه شروع. این دفعه رو ازت میخوام که جوابمو بدی.

پی نوشت ۱ : از دوستانی که تو این مدت نظراتشون بدون جواب مونده عذرخواهی میکنم.
پی نوشت ۲ : من آپ کردم (قابل توجه دوستانی که گله‌مندند که چرا خبر آپ نمیدهم).

+ نوشته شده توسط پدرام در 88/06/20 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM