از شيشه که تو خيابونو نگاه کردم ديدم يه حلزون داره ازمون جلو ميزنه.
- ميلاد همينجوري که داري مينالي بيا جاهامونو عوض کنيم.
- چرا؟ نترس، تصادف نميکنيم.
تو حرکت درو باز کردم و از ماشين پياده شدم. سرعتش انقد پائين بود که ميتونستم پياده کنارش بدوم. دوباره برگشتم تو ماشين.
- چيکار ميکني خل شدي؟ تو حرکت پياده ميشي نميگي بري زير ماشين.
- تو به اين ميگي حرکت! اين سکون محضه! پاشو، پاشو بيا کنار، مگه داري لاکپشت ميروني.
- ببين پدرام يواش رفتن من واسه اينه که انرژيمون از بين نره. من اگه الان تند برم چاکراهامون نابود ميشن. اين دستوره دکتر هکتوره که هميشه 1ساعت قبل از مراسم کاملا ريلکس کنيم تا واسه مراسم چاکرا(گویا یعنی مراکز انرژي) به اندازه کافي داشته باشيم.
- اوکي، من شيشهها رو ميدم بالا يه وقت باد نبرشون....
دوباره شروع کرد به تعريف و به مسيرش ادامه داد. منم صندلي رو خوابوندم و سيستمو پلي کردم.
- بوي عيدي بوي توپ......
بعد سه ربع لاکپشت سواري حدوداي ساعت يازده بود که گفت رسيديم. جلوي يه آپارتمان هفت هشت طبقه پارک کرد و با موبايلش يه شماررو از حفظ گرفت.
- الو..... تن ز جان و جان ز تن مستور نيست.
دره پارکينگ آپارتمان باز شد و ما وارد شديم. ماشين رو کنار يه 740 پارک کرد و کوبوند تو سپر 206 عقبي. دزدگيرش روشن شد.
- ميلاد قوربون دکترتون برم که دستور داده يواش رانندگي کني وگرنه تا الان بهگا رفته بوديم.
- تهزول بريم تا گندش در نيومده.
سوار آسانسور شديم و طبقه چهارم پياده شديم. زنگ واحد دوازدهرو زد. لاي در باز شد و يه صدايي گفت بگو. ميلاد دوباره همون مصرعرو خوند و در باز شد. طرف شبيه روح بود. لباسش يه دست سفيد بود. يه نگاه از بالا تا پائين بهمون انداخت.
- بفرمائيد، تا شما لباساتونو عوض کنين دکتر هکتور هم تشريف ميارن.
- ميلاد نگفته بودي بايد لخت بشيم.
ميلاد با آرنج کوبوند تو قفسه سينم. رومو کردم به يارو
- نميشه با همين لباسا تو مراسم شرکت کرد؟
- نه جانم. لباسهاي مشکي انرژي منفي دارن.
جلوي ورودي يه پرده سفيد کشيده بودن و توي خونه معلوم نبود. مارو راهنمايي کرد به اتاق اولي قبل از پرده. بهمون گفت لباساتونو عوض کنيد و خودش رفت...
- پدرام جونه مادرت يه امشبرو کس نگو. واسه خنده نيومديم که.
- خيله خوب بابا ازگل، کودني ديگه، اصلا من خفه ميشم.
ميلاد همه لباساشو در اورد و عوض کرد. منم يه شنل سفيد پيدا کردم و انداختم رو خودم. از اتاق که رفتيم بيرون ديديم يارو پشت در با یه سبد حصیری که توش پر موبایله وايساده. ازمون خواست موبایلهامونو تحویل بدیم.
- آمادهاين؟
ميلاد با يه لحن جدي و با صلابت که انگار ميخواست بره زير تانک جواب داد
- بله!
پرده رو زد کنار تا ما وارد بشيم. سالن بزرگي بود و به خاطره رنگ سفيدش خيلي بزرگتر از حد معمول ميزد. دور تا دور سالن صندلي چيده بودن. حدود 15 نفري که همه سفيد پوشيده بودن رو صندليا نشسته بودن. همون مرد مارو راهنمايي کرد روي 2 تا صندلي خالي. ميلاد به محض اينکه نشست چشماشو بست و شروع کرد به نفس عميق کشيدن. يه نگاه که انداختم ديدم اکثرن دارن همين کارو ميکنن. دو سه نفري هم داشتن کتاب ميخوندن که احتمالا توش ورد نوشته شه بود. چون در حين خوندن عقب جلو هم ميشدن. بغل دستيم که يه زنه حدودا 40 ساله بود وقتي ديد من حواسم پرته روشو کرد به من و آروم پرسيد
- دفعه اولته؟
- نه! من امشب به اندازه کافي تو ماشين انرژي ذخيره کردم ديگه بيشتر از اين جا ندارم. دکتر کي مياد؟
- نميدونم. من دفعه اولمه اومدم ببينم چه خبره.
- ايول پس بزن قدش منم دفعه اولمه.
دوباره ميلاد با آرنج گذاشت تو قفسه سينم. ايندفعه ميخواستم با مشت برم تو صورتش که منصرف شدم. گفتم بيخيال چاکراهاش نابود ميشه. زنه بهم اشاره کرد که بريم تو حس تا تابلو نشيم. حدودا يک ربعي تو اون حالت بوديم که همون مرد اولي از يکي از اتاقها اومد برون و وسط سالن ايستادو برپا داد. دستاشو به نشانه سلام ژاپني اورد جلوي صورتش و رو به در اتاق ايستاد. همه مثه ميمون تکرار کرديم. بعد يه لفظ تخمي اومد که فکر کنم معنيش ميشد بفرمائيد. در اتاق باز شد و يه کله کچل با يه شنل سفيد بلند وارد شد پشت سرش هم يه دختر 19-20 ساله قد بلند با يه کتاب تو دست اومد تو سالن. مرد اولي دستاشو تو هوا چند مرتبه چرخوند و بازم ما مثه احمدي نژاد تکرار کرديم. بعد دوباره يه لفظ اومد، ايدفعه ماهم تکرار کرديم. همه چهار زانو نشستيم رو زمين و چراغا خاموش شد. فک کنم کليد برق زير کون من بود چون تا نشستم همه جا تاريک شد. کچله که گويا همون دکتر هکتور بود اومد وسط دايرهاي که ما تشکيل داده بوديم نشست. هفتا شمع اوردن و دورش گذاشتن. دختره هم کاتابو باز کرده و پشت سرش ايستاد و با يه زبون عجيب غريب شروع کرد به خوندن. مرد اوليه يه ظرف با يه پارچ آب تويه سينيه طلايي واسه دکتر هکتور اورد. دختره همچنان داشت ميخوند. اکثرن چشماشون بسته بود و تکون ميخوردن. فقط منو زنه بوديم که چهار چشمي دکترو ميپائيديم. دکتر هکتور يه پودرسفيد از تويه ظرف برداشت و همينطور که زير لب يه چيزي زمزمه ميکرد ريخت تو آب و شروع کرد با انگشت هم زدن. انقد هم زد تا آب بنفش شد. زنه کنار دستيم روشو کرد به من
- اگه اورد خر نشي بخوريها
- اگه ميخواي بدوني چه خبره بايد بخوري
- نه يه وقت سميه
همينجوري که داشتيم لاس ميزديم دکتر صداشو برد بالا که يعني خفهشين. منتظر آرنج ميلاد بودم ولي ايندفعه انقدر تو حس بود که متوجه ما نشد. دکتر هکتور پارچ و بر داشت و بلند شد و اومد سمت ما. همه بلند شديم و به حالت سلام ژاپني ايستاديم. شروع کرد با انگشت از مايعه بنفش رو پيشوني همه ماليدن. دختره هنوز داشت ميخوند. به ما که رسيد زنه کشيد کنار. نذاشت بماله. منم خندم گرفت. هکتور جونم بي تفاوت از کنار ما گذشت. هرچي پيشونيمو بردم جلو که بماله تخمشم حساب نکرد. وقتي مايع بنفش رو ماليد به پيشوني ميلاد يه صدايي از ميلاد درومد که انگار ارضا شد. من دوباره خندم گرفت. هکتور يه نگاه چپ به من کرد و برگشت سره جاش. دختره مثه وقتي که قرآن خوندن تموم ميشه يه چيزي گفت و ما هم يه چيزي تو مايههاي صلوات فرستاديم و اومد قاطي جمع نشست. دکتر هکتور مثه استاد دانشگاه شروع کرد به نطق کردن که چاکراها هفت دستهاند و هر کدام يک جايگاه خاص در بدن دارند و راههاي تقويت هر کدام را به طور خلاصه تشريح کرد. ما هم عين گوسفند نشسته بوديم و گوش ميکرديم و سرشار از انرژي ميشديم. ميلاد هر چندوقت يک بار يه نگاهه از سر غرور به من ميکرد که حال کن کجا اوردمت. اونجوري که دکتر ميگفت اين جلسه مختصه تقويت چاکراي ششم يا همان چاکراي پيشاني و چشم سوم بود که رنگش بنفش و براي ياد آوري خاطرات فراموش شده موثر و محلش دقيقا همونجايي که مايعه بنفش رو ماليده. به اصرار من و لطفه کچله روي پيشوني من و کنار دستيم از اون مايع ماليده شد و آماده شديم براي بيرون کشيدن چشم سوم از وسط پيشوني. دکتر رفت وسط حلقه نشست و از ما خواست دستامونو به هم قلاب کنيم ببريم بالا و چشمامون رو هم بسته نگه داريم. سپس با صداي بلند و کشيده شروع کرد به گفتن جملات تلقيني و ما هم تکرار ميکرديم. من ميخواهم... من ميتوانم... و از اين قبيل. به ميلاد که نگاه ميکردم از خنده رودهبر ميشدم. بدون اغراق ميتونم بگم مسممترين آدم موجود تو جمع بود واسه پيدا کردن چشم سوم. بعد دکتر بلند شد و شروع کرد به پراکنش انرژي. وسط ايستاده بود و دستهاشو به سمت ما دراز کرده بود ميچرخيد و ورد ميخوند ما هم همچنان اون جملات تلقيني رو ادا ميکرديم. یهربعی به همین وضع گذشت که احساس کردم میلاد دستاش سرد شده. رومو که کردم به سمتش دیدم افتاد رو زمین. هیچکس تو جمع غیر از من و زن کنار دستیم متوجه این اتفاق نشد. من رفته بودم بالای سر میلاد و هرچی صداش میکردم جواب نمیداد. زنه هم رفته بود دنبال گوشیش تا زنگ بزنه به اورژانس. بقیه هم بیتوجه در حال ادامه مراسم بودن. زنه با اون مردی که درو واسمون باز کرده بود اومدن کنار ما. تو همین لحظه یکی دیگه هم مثه میلاد قش کرد.
- این بدنش یخ زده خانوم، چرا زنگ نمیزنی به اورژانس؟؟
- این آقا میگه الان بهوش میاد.
- خودتونو نگران نکنین، دوستتون وارده مرحله ماکودونیتار(یا یه چیزی تو همین مایهها) شده تا چند دقیقه دیگه بیدار میشه.
در همین حال 4-5 نفر دیگه هم افتادن رو زمین. من کاملا گیج شده بودم. همش تو این فکر بودم که نکنه اینا دیگه بهوش نیان. گیج و مبهوت بودم که یهو دکتر با یه صدایی که انگار شارژش تموم شده افتاد رو زمین و شروع کرد به نفس نفس زدن و دختره اومد زیر بغلشو گرفت و برد تو اتاق. بقیه که سالم مونده بودن از اینکه مثه این چند نفره دیگه قش نکردن ابراز ناراحتی میکردن.
- اه... هیف شد این بار دهممه. دوباره نتونستم به اندازه کافی از دکتر انرژی بگیرم
- خوشبحالشون تونستن به ماکودونیتار برسن
بعد من رومو کردم به طرف همون یارو که درو برامون باز کرده بود و پرسیدم
- این کی بهوش میاد؟ نکنه بمیره! بابا زنگ بزنین به اورژانس
- تا پنج دقیقه دیگه بیدار میشه، نگران نباش.
زنه با حالت کنجکاوی ازم خواست 5 دقیقه صبر کنم تا ببینیم چی میشه
- اگه رفیق خودتم بود صبرمیکردی. شاید اینا بمیرن تا اون موقه. میلاد گفت میریم انرژی بگیریم دیگه از قش کردن حرفی نزد. اینا حتما یه چیزیشون شده.
خلاصه به اصرار اون مرده و بقیه تصمیم گرفتم اگه تا پنج دقیقه بهوش نیومدن زنگ بزنم به اورژانس. پنچ دقیقه گذشت و اینا بهوش نیومدن. طبق قرارمون میخواستم زنگ بزنم به اورژانس که یهو از خواب پریدم.....
نه جدی! طبق قرارمون میخواستم زنگ بزنم به اورژانس که یهو میلاد یه صدایی ازش درومد. رفتم بالا سرش چنتا زدم تو گوشش تا کاملا بهوش اومد.
- نصف جونمون کردی پسر، چت شد تو یهو. چرا آدمو تفهیم نمیکنی قبل اینکه بیاری. خیلی توهمیها
- من چقد بیهوش بودم؟
- هفت هشت دقیقهای میشه. چطور؟ حال داد؟
- پدرام منو ببر خونه
بقیه هم یواش یواش بهوش اومدن و بدون اینکه هیچکس یه جواب قانع کننده به ما بده شروع کردن به رفتن. میلاد هنگ کرده بود و جواب نمیداد. منم رسونمش خونهشون. الان چند روزی هست خودشو تو خونه حبس کرده و جواب تلفنهارو نمیده. مامانش میگه گفته نمیخواد هیشکیرو ببینه. همه کاسه کوزهها هم این وسط سر مایه بدبخت شکست. مامانش همه چیزو از چشه من میبینه.





